مفضل بن سعد مافروخى اصفهانى ( مترجم : حسين بن محمد آوى )
45
محاسن اصفهان ( فارسى )
برفانداز و غسالات و ابوال ، و نزديك آن براى عذرات و انفال ، و مادهاى هيچ ، بدان ديگر مترشّح و منصب نگردد به مدّتها ماه و سال ، و هرگز زلال آن به كدورت اين ، و شيرين اين به گنديدهء آن ممتزج نگردد ، و از آلودگى و تلوّث ، پاك و مبرّا باشد ، و آنچه از بناهاى كسروى و قصرهاى خسروى از گل و خشت ساخته ، و به گچ و آجر پرداختهاند ، سالهاى بىشمار و قرنهاى بسيار بر آن بگذشته ، و هرگز به هيچوقت ، هيچكس در تفقّد مرمّت و تعهّد تحفّظ ، همّت نگشوده ، و باد و باران به تعاقب دوران بر آن آمده ، برقرار مانده ، و هيچ رخنه در آن نيفتاده ، و خراب نگشته ، مگر رخنهاى چند كه سيل و باد از قلّهء ديوارها و كنگرهء ايوانها رهيده و ربوده باشد . و نقل است از بحترى كه گفت : عبد العزيز عجلى روزى در ديهى بود از ديههاى اصفهان ، ناگهان نظرش بر بلندى زمينى افتاد مثال گورى ، جماعت و اصحاب را گفت : « مرا در دل همى آيد ، و در خاطر مىگردد كه اينجا گنجى مدفون است ، يا اعجوبهاى مخزون ، براى زوال تردّد از دل ، و دغدغهء خاطر ، اين زمين را مىبايد كاويد » . احمد بندار ازدى را كه شجاع قوم بود ، بدين شغل منصوب گردانيد ، در حال ، جمعى برزگران را حاضر ، و زمين را شكافته ، سرداب شكلى يافتند ، مربّع عميق هيچ كدام بر دخول ، زهرهء قدرت نداشتند . احمد بن مسلم را بخواند ، و او را دخول فرمود ، چون بيرون آمد ، عبد العزيز را گفت : « عجيبترين چيزها ديدم ، مردى در ميان چهار بالش و جامهء خواب خفته است ، و سر و روى از لحاف بيرون ، ريشى سياه و رخشان دارد ، و بر بالين او شمشيرى در غلاف و موزهاى » . عبد العزيز بشتافت ، چون در آن موضع رفت ، سردابى يافت مربّع معمول از گل سخت در ميان آن دكانى ديوار برآورده ، و آن مرد را بر آن صفت ، خفته ديد . عبد العزيز به عمودى كه در دست داشت ، روى مرد را تحريك داد ، مانند غبار در هوا نشست ، و هرچه در آن موضع بود ، به تحريك خاكستر صفت متلاشى گشت . فامّا مرد برقرار از هيأت اصلا متغير نگشت ، نظر در پوستش كرد بسان گيمخت يافت خاكستر جبهء او را به منخل ببيخت ، و زر از آنجا استخراج كرده ، به دار الضّرب فرستاد ، بعد از سبك و